حساسیت

اگر بر حسب اتفاق پلیس نگهم می‌داشت و ازم می‌خواست در آن دستگاه  بی‌رحم الکل سنج فوت کنم، بی برو برگرد از همان‌جا یک‌راست دست‌گیرم می‌کردند و فردایش هم که امروز باشد با گردن کج روبروی قاضی ایستاده بودم و داشتم برایش قصه‌ی حسین کرد تعریف می‌کردم که چه طور آقای الف من را توی رودربایستی گذاشته و از باشگاه و ورزش انداخته که ودکای پنج بار تقطیرشده و مرغ بریان خریده و امشب را باید قید هر برنامه‌ای هست زد و فقط مست کرد و بعد از یک ماه دوباره سیگار کشید و انفدر نوشید و نوشید که فردای آن روز که دیروز بود، هنوز هم میزان الکل خون از حد مجاز بالاتر باشد. ولی بر حسب اتفاق، به جای این‌که به تور پلیس بخورم به تور علی خوردم، پشت چراغ قرمز. علی هفته‌ی قبل قهر کرد، رفت و دیگر هم نیامد. گفت که یک کار دیگر پیدا کرده با هفته‌ای چهل ساعت و ساعتی دوازده دلار. اینجا که بود هفته‌ای هفتاد ساعت کار می‌کرد و ماهی هزار تا می‌گرفت. هیچ دلم نمی‌خواست علی برود ولی چه می‌شود کرد که کسی نمی‌تواندآقای الف را برای طولانی مدت تحمل کند و حالا بار یبشتری روی دوش من است. علی همه کار می‌کرد: می‌پخت، می‌شست‌، خرد می‌کرد، سرو می‌کرد، جارو می‌کرد، دخل را جمع می‌کرد، به تعمیرکار زنگ می‌زد، فحش می‌خورد و خلاصه آچار فرانسه بود و حالا در نبودش این منم که مجبورم نقش شوم آچار فرانسه را بازی کنم. البته دیگر اهمیتی ندارد، تنها دو ماه دیگر مانده تا از این کابوس خلاص شوم، تا پانزده ژوئن. به آقای الف گفته‌ام که قصد دارم به ایران سفر کنم. تا ژوئن بیست ماه می‌شود که اینجا هستم. دور از خانه و خانواده.

پنج شنبه بعد از ظهر، جاستین می‌رود کلاس مدیریت قبوض آب و گاز و تلفن و … تا یاد بگیرد چگونه باید جوری پولش را خرج کند که آخر ماه لنگ نشود و در نتیجه دزدی نکند. می‌توانست به جای آن پی یک سال زندان رفتن را به تن بمالد،‌ اما نمالید و حالا من هر پنج‌شنبه باید جلوی اجاق کباب بتابانم و عرق بریزم و به خودم نهیب بزنم که آتش دوزخ را چگونه قرار است تحمل کنم و در همین حال به ملیسا فکر کنم که چقدر شیرین است و چقدر همه چیزمان از هم دور است. همه چیزمان به هم نمی‌خورد به جز خودمان. ملیسا شش سال از من بزرگتر است. پرستار است و وضع مالی خوبی دارد، درست مثل همه‌ی پرستارها در این مملکت. وضع دکترها و پرستارها اینجا خوب است و آینده‌ی کاریشان هم تامین. شاید به این دلیل که جان آدم اینجا قیمت دارد و دیگر اینکه اینجا هر کسی را نگاه می‌کنی به یک درد و مرضی مبتلاست. حساسیت به نان و فرآورده‌های گندم مثلا، این یکی از آن‌هایی بود که هیچ رقم درکش نمی‌کردم. ایران از این خبرها نبود. رفیقی داشتیم که بعد از خوردن بادمجان دور دهانش قرمز می‌شد و می‌خارید و به هیچ جایش هم نبود چون اعتقاد داشت حساسیت داشتن نوعی سوسولیت می‌باشد و اصولا آدم حساسیت دار بچه قرطی به حساب می‌آمد و این –حساسیت به بادمجان- اوج حساسیتی بود که من تا قبل از ورود به امریکا با آن مواجه شده بودم. صحبت از ملیسا بود، ملیسای شیرین. ملیسا یک سالی می‌شود که مشتری رستوران است و من هم پیش‌خدمتش. با هم سلام و احوال‌پرسی داریم و من معمولن چای و یا سوپ مجانی سر میزش می‌گذارم. گاهی هم سر میزش می‌نشینم و گپ و گفتی می‌کنیم و او عادت دارد که مدام زلفش را بر باد بدهد و چون در رستوران بادی نمی‌وزد دستان خوش‌تراشش نفش باد را بازی می‌کنند و من را به سمت جنون هدایت می‌کنند. ملیسا اینجا بمان نیست و هوای سانفرانسیسکو در سر دارد. تا یکی دو ماه دیگر از این‌جا خواهد رفت و این لذت مصاحبت کوتاه و دیوانگی تدریجی هم از من دریغ خواهد شد.

Advertisements
حساسیت