از روزمر‌گی‌ها

شنبه‌ را از قبل به بچه‌های رستوران قول داده بودم ببرم‌شون بیرون. رستوران که تعطیل شد هر کدوم رفتن یه گوشه‌ای به آلاگارسان کردن و بعد از نیم ساعت همه آماده رفتن بودند خوشگل، شاد، و خندان. از قضا خودم خیلی دل و دماغ نداشتم ولی دیگه نمی‌شد کاری‌ش کرد، ازم قول گرفته بودند.
ماشین رو قبل از خیابان چهارم پارک کردم و بقیه راه را قدم زدیم. هانا را انداخته بودند به من. هانا جز‌ء اون دسته از آدم‌های پاک و بی‌گناهی‌ه که خوب بودن‌ش هم از زور بی‌عرضگی‌شه. یعنی بد بودن رو بلد نیست، همان‌طور که رانندگی را بلد نیست. همین‌ه که برای خوب بودن‌ش ارزشی قاپل نیستم. بعد یه حس دوگانه‌ای دارم به‌ش، هم دلم براش می‌سوزه و هم از دست‌ خنگ بازی‌هاش حرص می‌خورم. همین خانم یک رنجیره احساسات رمانتیک و گاهی اروتیکی نسبت به بنده داشتند و دارند که برای خودش یک مثنوی هفتاد منه، بی اغراق…رفتیم یک دونه از این بارهای سر راه یه چیزی بزنیم یه خورده گرم شیم تا بعد تصمیم بگیریم قراره کجا بریم. اونجا یه دونه از این مشتری‌های عرب‌م رو دیدم که هر دفعه می‌آد رستوران اول دو ساعت در مورد حلال بودن گوشت تفتیش می‌کنه و بعد تازه راضی می‌شه که سفارش بده. بله، ایشون رو دیدم در پوزیشن یک دست جام باده و یک دست زلف یار و ایشون هم من رو دیدن در پوزیشن یک دست جام باده و یک دست زیر فک. خلاصه یه نوشیدنی هم برای هانا گرفتم و به بقیه هم گفتم نفری یه شات مهمون منن، هر وقت خواستن بگن.
همین‌جا بر خودم می‌دونم که اعتراف کنم که ما در رستوران‌مون از گوشت حلال استفاده نمی‌کنیم به جز در مواردی معدود اما به عنوان تنها رستوران عرضه کننده غذای حلال در شهر شناخته می‌شیم! یعنی ممکنه که خیلی‌ها هم غذامون رو دوست نداشته باشند ولی اگه بخوان برن بیرون غذای گوشتی بخورند تنها انتخابی که دارند رستوران ماست. نمی‌دونم بگذارم‌ش روی حساب ایرانی بودن یا مسلمون بودن اما هر چی که هست خیلی وضعیت گندیه، این که مجبور باشی به خاطر سودجویی یک نفر دیگه توی چشم یک آدم نگاه کنی و در مورد چیزی که براش مهم‌ه دروغ تحویل‌ش بدی. بله، این‌ها همه کمک می‌کنند که ضعف اعصاب بگیری.

ایران که بودم همه چیز خیلی خوب بود و از شرایط فوق‌العاده راضی بودم. قشنگی‌ش به این بود که به چیز‌هایی رسیده بودم که برام ارزش داشتن و از قبل برای داشتن‌شون برنامه ریزی کرده بودم، و علی‌الخصوص توی این یک سال آخر داشتم نتیجه‌ی زحمات‌م رو یکی یکی از شاخه می‌چیدم وازشون لذت می‌بردم. به یک شادی درونی دست پیدا کرده بودم و احساس می‌کردم که هاله‌ای از انرژی مثبت پیرامون‌م رو گرفته. مثبت اندیشی رو که اصلن نگو، اگر می‌خواستن توی فرهنگ لغت تصویری در مقابل این کلمه بگذارند مسلمن چهره‌ی من جزو ده کاندیدای برتر به دور بعد راه پیدا می‌کرد. همه‌ی این‌ها رو بگذار در کنار اینکه می‌دونی تا یک سال دیگرهم بیشتر ایران نیستی و پیش خودت فکر می‌کنی تازه از اون موقع است که مرحله‌ی خدای زندگی شروع می‌شه و درهایی به روت باز می‌شه و به جاهایی وارد می‌شی که توی خواب هم نمی‌دیدی. بیلاخ!

دیروز یه شماره‌ی ناآشنا به گوشی‌م زنگ زد. یه آقایی بود با لهجه‌ی هندی منتها از نوع قابل فهمش، خیلی با احترام معذرت خواهی کرد و گفت امتحان تافل که بیست و پنجم این ماه دارم برگزار نمی‌شه. چرا؟ چون مرکز برگزاری آزمون تعطیل شده. خوب حالا باید چی کار کرد؟ باید تاریخ امتحان را عوض کنیم. ششم جولای زمان مورد نظر ماست. اصلن حرفش رو هم نزنید چون من اون موقع اینجا نیستم مگر این که مایل باشید هزار و پانصد دلار بابت پول بلیت تقدیم بنده کنبد. خوب شما حاضرید توی یک شهر دیگه امتحان بدید؟ مثلن شهر ف؟ نه‌خیر. من اگه خیلی بخوام لطف کنم تا شهر پ می‌رم و البته به شرطی که هزینه‌ی مسافرت و اقامتم را شما تقبل کنید. یک لحظه گوشی دستتون باشه……..باشه، قبول. این بود خلاصه‌ی آن‌چه گقتم و شنیدم ولی مشروح داستان جور دیگه ای بود: داد و بیداد من که خاک بر سر شما با این سازمان عریض و طویلتون که هنوز معنی برنامه ریزی رو نفهمیدید و نمی‌دونید که مردم روی تاریخ امتحانشون حساب باز می‌کنن و عذر خواهی مکرر اون هندی آن طرف خط.

Advertisements
از روزمر‌گی‌ها

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s