تیمارستان

آمده‌ام در این کافه‌ی شبانه روزی که درس بخوانم. تقریبن هفته‌ای پنج شب‌ را این‌جا سر می‌کنم، تا دوساعت پس از نیمه شب. درس هم نمی‌خوانم. ابتدا ای‌میل‌هایم را چک می‌کنم و بعد گودر را. قهوه‌ای هم سفارش می‌دهم تا مبادا خواب سراغ‌م بیاید. خانم کافه‌دار پینک‌فلوید گوش می‌دهد. هوس کردم. گوشی‌هایم را گذاشتم و کاش تو اینجا بودی را پلی کردم. خیلی وقت بود پینک ‌فلوید گوش نداده بودم. یک موقع خیلی دوری، آرزوی محال‌م بود که همه‌ی آلبوم‌های‌ش را داشته باشم -با کیفیت بالا- و حالا خیلی وقت است که به این آرزوی محال رسیده‌ام و آب هم از آب تکان نخورده است. و حتی حالا فول آلبوم خیلی‌ها را دارم که شرط می‌بندم اسم‌شان را هم نشنیده‌اید. اما باز هم آب از آب تکان نخورده‌ است. شرط می‌بندم اگر تمام آثار تمام گروه‌های دنیا را هم داشته باشم باز هم آب از آب تکان نخواهد خورد. با خودم فکر می‌کردم هم‌چه که از ایران بیرون بیای‌م، چه دانلودها که نخواهم کرد با آن سرعت بالا. گذشت و دیدم از پس‌ش برنمی‌آیم دیگر. فیلمی که دو روزه دانلود می‌کردم حالا بین ده تا بیست دقیقه و آلبومی که یک ساعت‌ه دانلود می‌کردم حالا ظرف دو دقیقه و بدون هیچ‌گونه حرص خوردنی روی لپ‌تاپم داشتم. انگار که مال حرام است که انقدر آسان به دست می‌آید. -حلال است؟ نه مسلمن- حالا دیگر وقت کافی برای دیدن آن همه فیلم و گوش کردن آن همه موسیقی نداشتم. فقط دانلود می‌کردم و میگذاشتم برای اولین فرصتی که مجال دیدن و شنیدن باشد و بعد خیلی زود دوزاری افتاد که آن روز طلایی که وقت کافی برای دیدن و شنیدن این حجم از فیلم و موزیک در آن یافت شود را باید در سیارات دیگر پیدا کنم که هر روزشان  چندین  صد برابر روزهای زمینی‌ست.
حتی بعدتر دیدم انگار فقط من هستم که به ویروس آرشیو جمع کردن آلوده‌ام و هیچ نیازی به این کارها نیست. خیلی راحت می‌شود هر چه را خواستی بی‌دردسر همان طور آنلاین ببینی یا بشنوی.
خانم کافه‌دار زمین را تی می‌کشد. بوی تی فضا را روحانی کرده و من برای لحظه‌ای خودم را در دوران خدمت سربازی می‌بینم.  هفته‌ای یک بار نوبت گروهان ما بود که راه‌رو را تی بکشد. من افسر بودم و یک مشت گروه‌بان و سرجوخه و سرباز زیر دست‌م بود و مسلمن تی کشیدن هم به عهده‌ی آن‌ها بود، اما یک اصرار عجیبی داشتم که از شیوه‌ی مدیریتی‌ای که در شرکت تویوتا و سایر رقبای ژاپنی‌ش اجرا می‌شود در پادگان زهوار در رفته‌ی ارتش پی‌روی کنم، و اگر شده حتی آوردن سطل آب هم باشد یک جوری خودم را در انجام این عملیات شرکت دهم و دستی برسان‌م به باقی. آیا اشتباه کردم؟ آیا کار درستی کردم؟ جواب هر دو را به یک اندازه می‌دانم: نمی‌دانم! ناراحت نیست‌م اما به خودم افتخار هم نمی‌کنم. دچار یک گونه‌ی غریبی از فروریختن تمام ارزش‌ها و باورهای گذشته شده‌ام که خودم هم از درک‌ش عاجز‌م. اگر دکتر رفتن ارزان بود حتما از یک روان‌کاو یا روان‌پزشک می‌خواستم که معاینه‌ام کند. و او هم سر آخر، بعد از این‌که یک‌ ساعت تمام به حرف‌هایم گوش داد و آن‌ها را به صورت خط‌خطی، و اگر کمی با حوصله‌تر باشد به صورت نقاشی، روی کاغذ سپید رو‌بروی‌ش منعکس کرد -همان‌طور که در فیلم‌ها می‌کنند- برگردد بگوید که چیزی‌م نیست و من، صورت‌م سرخ بشود و ضربان قلبم بالا برود و جوش ‌بیاورم از روی آن تخت چرمی راحت اعتراف، جست بلندی بزنم و یقه‌اش را محکم بگیرم و توی صورت‌ش داد بزنم که مرتیکه‌ی الاغ یک ساعت تمام است  که وقت و پول من را هدر داده‌ای، تخلیه‌ی اطلاعاتی‌ام کرده‌ای، و از کتک‌های بچگی تا عقاید فلسفی‌ سین جین‌م کرده‌ای و حالا می‌گویی که چیزی نیست؟ یعنی من خودم نمی‌فهم‌م که اگر چیزی نبود نباید می آمدم دکتر؟ بعد چشم‌م می‌افتد به کاغذ سپیدی که حرف‌های‌م را روی‌ش نقاشی-خط‌خطی کرده. خشم‌گین‌تر می‌شوم و کاغذ را بالا می‌آورم و جلوی چشم‌های‌ش ریز ریز می‌کنم و سرش نعره می‌کشم و از حالا به بعدش را به زبان شیرین مادری به زیر فحش ‌می‌کشم‌ش هر چه بلد هستم نثار اعضای مونث خاندان‌ش می‌کنم و البته فرصت چندانی هم ندارم چون به زودی حراست ساختمان، به داخل هجوم می‌آورد و شرم را از دامن دکتر بیچاره کم می‌کند و من هم به آنچه می‌خواهم می‌رسم، و در اسرع وقت به یک تیمارستان مجهز منتقل می‌شوم.

Advertisements
تیمارستان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s