بی سماورانه

راستی یادم رفت بهت بگم
این دوست دختره‌ت اینجاس،
همون ایرانیه رو می‌گم،
خانم سین
نشسته بود داشت به اصطلاح درس می‌خوند
که رفتم پشتش، دستم رو بردم بالا و ناغافل یکی گذاشتم پس گردنش
از شوت‌های سوباسا هم محکم‌تر بود،
شترق صدا کرد
کل کافه یه هو ساکت شد
ساکتِ ساکت
صدای نفس‌ها رو می‌شنیدی
بعد همه نیگام کردن که خوب حالا بعدش؟ حرکت بعدی چیه؟
با نگاهاشون ازم توضیح می‌خواستن
خودش هم سرش رو آروم برگردوند،
اشک توی چشماش جمع شده بود
لب‌هاش می‌لرزید
نمیدونم از درد بود یا از خجالت، یا این‌که صرفن یه شوک ساده رو تجربه می‌کرد
اصلن خودم هم خشکم زده بود
همه چی یه جور دیگه پیش رفت، همه چی خراب شد
با خودم فکر کرده بودم یکی می‌زنم پس گردنش و بعد اون برمی‌گرده می‌بینه منم و کلی با این شوخیم حال می‌کنه
ولی این‌طوری نشده بود که
خییییلی محکم زده بودم، هیچ جوری نمی‌تونستم به شوخی ربطش بدم
چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم
انگشت اشاره‌م رو به سمتش ‌نشونه رفتم و بلند داد زدم که
این پدسسّگ جواب اسمس رفیق من رو نداده،
اونم در آستانه‌ی امتحان استپ دو
یه هو جو برگشت، تا گفتم استپ دو جو برگشت به مولا
همه برام دست زدن، یکی سوت بلبلی زد، یه حلقه گل هم انداختن گردنم
صاب کافه برام یه آیسد تی اورد
بعد خانم سین خجالت زده وسایلش رو جمع کرد، سرش رو انداخت زیر راه افتاد بره
که چشمش افتاد به مردم که جلوی راهش رو گرفته بودن
همه شاکی، کارد می‌زدی خونشون در نمی‌آمد
همه می‌خواستن پس گردنی بزنن
دیدم نامردیه دیگه، گفتم اگه دکتر خودش اینجا بود چی‌کار می‌کرد؟
پریدم وسط گفتم کاریش نداشته باشید، یه خورده مکث کردم، بغضم رو قورت دادم وادامه دادم بذارید بره
همین بسش‌ه، اون ارزش این کارا رو نداره
بذارید از بی سماوری تلف شه، دیهادریشن بگیره جونم مرگ شه
دوباره همه برام دست زدن و سوت کشیدن و سرود تختی ما تو هستی خوندن و به آیسد تی دیگه
همین دیگه
بی یک کلام پس و پیش

بی سماورانه

به بهانه‌ی روز پدر

توی همین امریکا شنیدم سازمانی هست که بودجه‌اش از دولته و کارش هم اینه که از میان فرزندان اقشار کم درآمد و محروم جامعه، عده‌ای را به طور تصادفی انتخاب می‌کنه و برای تحصیل به مدارسی که بچه‌های طبفه‌ی مرفه می‌رن می‌فرسته. نتیجه این‌که بعد از معاشرت با اصطلاحن بزرگ‌زاده‌ها، افق دید اون بچه‌ی فقیر گسترده‌تر می‌شه و حالا دیگه به جای این‌که آرزو کنه توی آن کارخانه‌ای که پدرش کارگره، مثلن سرکارگر بشه، آرزو می‌کنه که مدیر یا صاحب همان کارخانه بشه. دریافت آموزش با کیفبت بالا از طرفی و رابطه پیدا کردن با افرادی در سطوح بالای جامعه از طرف دیگر، کمک خواهند که کرد که احتمال موفقیت در حیطه‌ی مسایل اجتماعی برای این فرد افزایش پیدا کنه و این‌جاست که اون سازمان به هدف نهایی خودش رسیده، کم کردن فاصله‌ی طبقاتی و کمک به ایجاد فرصت‌های برابر بیشتر.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا بعدش بگم، ما در ایران به هم‌چین سازمانی هیچ احتیاجی نداریم. حالا عرض می‌کنم خدمتتان.
یک خانواده‌ای بود که از قضا شامل تعداد قابل ملاحظه‌ای فرزند بود، شکر خدا همگی سالم و سرحال. در این روزگاری که با برجی خیلی تومان هم فشار به چندجای آدم می‌آید، اوضاع مالی این خانواده بدی نبود و بلخره به اندازه‌ی خودشان داشتند و احتیاجی نبود که صورتشان را با سیلی سرخ نگه دارند. پدر این خانواده هم در حد فهم و جیبش همیشه سعی کرده بود که فرزندانش را به مدارس خوب بفرستد تا در آینده برای خودشان کسی بشن. آن وقت‌ها که فقط یک بچه مدرسه‌ای داشتند و بعدتر که دوتا شدند و بعدتر و بعدترتر که این‌ها هی زیاد شدن، روال خانواده کماکان ثابت ماند و بچه‌ها به مدارس خوب فرستاده شدند اما… اما در طول همه‌ی این سال‌ها که اوضاع این خانواده تغییری نکرده بود، همه چیز و همه‌جای مملکت عوض شده بود. دیگر معلم‌ها به فلان شاگرد که موز آورده بود نمی‌گفتند که تغذیه‌اش را در کلاس بخورد تا مبادا دل هم‌شاگردی‌های فقیرش بخواهد و نتواند و بشکند. دوره دوره‌ی پز دادن شده بود. دوره‌ی مصرف و تجمل گرایی. جنس خارجی کلاس داشت و خیابان‌ها پر شده بود از ماشین‌های مدل بالا.
حالا دیگه بچه‌های آخری که به مدارس خوب می‌رفتند و با بچه پولدارها دم‌خور شده بودند، چشمشان می‌دید و طبیعتن دلشان می‌خواست. دلشام می‌خواست و خواسته‌شان را هم به زبان می‌آوردند. بچه‌های اولی هم این اختلاف‌ها را دیده بودند ولی حتی اگر دلشان هم می‌خواست هیچ‌گاه چیزی را بر زبان نیاورده بودند. آن روز‌ها کسی جرات نداشت توی روی پدر و مادرش بایستد و تکلیف تعیین کند. احترام بود، ترس هم بود. اما بچه‌های آخری صاف توی روی والدین می‌ایستادند و از خواسته‌هایشان می‌گفتند و اگر نه می‌شنیدند فلسفه‌ی به وجود آمدنشان را زیر سوال می‌بردند که تو که نداشتی می‌خواستی بچه دار نشی!
این دریدگی‌ای که در این سطح وسیع در جامعه ملاحظه می‌فرمایید همه تقصیر خود خانواده‌هاست. این‌که والدین جرات حرف زدن با فرزندانشان را ندارند، این که احترام از بین رفته، این که برادر بزرگ‌ترنمی‌تواند دو کلام با خواهر کوچک‌تر صحبت کند و بالعکس، این‌ها همه ثمره‌ی بذری‌ست که خودمان به دست خودمان کشته‌ایم. خودمان بودیم که همه چیز را قاطی کردیم، در آن محله‌ای خانه اجاره کردیم که متوسط وضع مالی همسایگانش از ما بهتر بود، خودرویی خریدیم که تعویض روغنش حتی کمرمان را می‌شکند چه رسد به این که خطی بر بدنه‌اش بی‌افتد، بچه‌هایمان را به مدارسی فرستادیم که حتی از عهده خرید لوازم کاردستی‌های سفارشی معلم هنرش برنمی‌آمدیم. همه چیز را به هم زدیم. به خدا هیچ کجای ممالک پیشرفته این طور نیست. بیشترینه‌ی مردم در حد جیشان زندگی معقول و راحتی دارند. یک مقداری قسط دارند که با عایدیشان جور است و یک مقداری هم پس‌انداز. و مابقی هم خرج می‌شود و برج.
دور افتادیم. بچه‌ی چه می‌دانم چندم این خانواده در یکی از شهرستان‌ها دانشگاه قبول می‌شود. اول از همه که بچه قهر می‌کند و بنای نمی‌روم نمی‌روم و اینکه این‌جا از شریف و امیرکبیر رویاهایم خیلی فاصله دارد و آخ که من چه بدبختم و گریه و زاری می‌گذارد. اما سال دوم است و پشت کنکور ماندن هم مصیبتی‌یست و این ادا اطوارها سال اول خریدار داشت و در خانواده‌ای که همه‌ی قبلی‌ها دانشگاه رفته و یا دانشجو هستند این حرف‌ها خریدار ندارد و در آخر هم که به کسی چه. می‌خواستی بهتر درس بخوانی شریف قبول شوی. مگر جلویت را گرفته بودند. از خرج کلاس کنکورت که کم نگذاشته بودند. بلخره بعد از ساعت‌ها عزیزم عزیزم و صدها تن هندوانه بله می‌گوید به دانشگاه شهرستان و فصل جدیدی را رقم می‌خورد.
پدر خانواده یک آپارتمان دوخوابه دربست اجاره می‌کند برای ایشان، یک کامیون جهاز هم از تهران راهی می‌شود. حالا بماند که درهر مرحله چه خون‌ها که به جگر نشد. بعد هر هفته یک نفر برود دنبالش و آخر هفته بیاردش تهران که یک وقت دلش نخواهد و بعد دوباره یک نفر ببرد آرام و با احترام بگذاردش همان جا تا هفته بعد دوباره ازسر. هی همه مراقب باشند که موجودی حسابش از یک مقداری کمتر نشود یک وقت روحیه‌اش را ببازد نتواند خوب درس بخواند. بعد از یک سال یک روز علم کرد که می‌خواهد برود خارج. حالا کلن دوازده تا واحد اگر که پاس کرده. ترک تحصیل کن، وکیل بگیر، پول بده، کلاس زبان برو، پول بده، از دانشگاه پذیرش بگیر، پول بده، وقت سفارت بگیر، پول بده، و بعد پاشو برو سفارت و خیلی شیک ریجکت شو و بعد بیا بتمرگ سر جات. اما آدم که مشکل دار شد، توقعش بالا رفت، احساس کرد همه بهش بدهکارن، اون موقع دیگه نمی‌تونه بره بتمرگه سرجاش. در یه هم‌چین موردی برمی‌گرده و به پدرش که داره دلداریش می‌ده، همون که همه‌ی این حماقت‌ها با حمایت مالی و معنوی اون اتفاق افتاده، می‌گه اصلن به تو چه! تو مگه فکر کردی چی‌کاره‌ی منی؟! حالا توی مملکت غریب، وسط خیابون، جلوی اون همه آدم، به یه پدر پیر که همه‌ی آرزوش این بوده که بچه‌ش رو به مدرسه‌ی خوب بفرسته تا یه روزی برای خودش کسی بشه و تا اینجای کار هم پیش اومده.

خلاصه ما تو ایران از اون سازمان‌هایی که اولش گفتم لازم که نداریم هیچ، یه سازمانی هم احتیاج داریم که بیاد به مردم یاد بده که در حد جیبشون بگردن و خرج کنن و توقع ایجاد کنن.

 

به بهانه‌ی روز پدر