سرطان را باید سر هر چارراهی داد زد

خیلی گذشت از آخرین نوشته‌ام. رفتم ایران و برگشتم. همه چیز خوب بود. به نظر نمی‌رسید دو ماه زمان کمی باشد ولی بود. بعضی وقت‌ها، یک عمر هم کم است. در این‌جا متوجه می‌شویم که نسبیت در همه‌ی سوراخ‌های زندگی، حتی در وبلاگ‌ حقیرمان هم لانه کرده‌است.
یک هفته‌ای از برگشتنم می‌گذرد. دنبال کار می‌گردم. دانشگاه هم اسم نوشته بودم و پذیرش هم گرفته بودم ولی نرفتم. دوباره اپلای کردم برای یک رشته دیگر. لازم است جهت حفظ صداقت یادآوری کنم این همه‌ی حقیقت نبود و تنها بخشی از آن بود. (راست نگفتم ولی دروغ هم نگفتم- سید محمد خاتمی)

کارهای بسیار بی‌هوده‌ای هم در ایران کردم و از آن جمله آن که در خلوت به مقوله‌ی ازدواج فکر کردم. نمی‌توان تاثیر دیدار دوستانم که حالا بیشترشان متاهل شده‌اند را انکار کرد. غیرمتاهل‌ها هم در پی ازدواج بودند. من هم که دیدم این‌طور است رفتم نشستم در خلوت و به این مقوله‌ی مهم فکر کردم. خیلی عاقلانه‌ نبود چون مستقل از تصمیم‌گیری من، راه‌های این کار برای کسی در موقعیت من کاملن مشخص است. پس نتیجه منفی بود خواهی نخواهی. اما صرف این که کاری کرده باشم، دو سه نفر را به صورت خیلی مخفیانه کاندید کردم که اگر در آینده‌ی دور هنوز ازدواج نکرده بودند برگردم  و با یکی‌شان ازدواج کنم.
حالا همه‌ی این‌ها در حالی‌ست که من اصلن این‌طوری نیستم و این هم راه‌م نیست. این‌که چه‌طوری هست‌م و چه راهی دارم را هم حوصله‌ی توضیح‌ش را ندارم.
به قول داریوش اقبالی در وطن که بودم، چیزهای آزار دهنده هم کم ندیدم. خیلی از جوانان برومند معتاد شده بودند و خوب خوب‌های‌شان هم علف روزانه‌شان ترک نمی‌شد. علف که اعتیاد ندارد. نمی‌دانستید؟ همه‌ی آدم خفن‌ها علف مصرف می‌کنند. دکترها و مهندس‌ها و شاعران و سیاست‌مداران و الخ. اصلن یک سری تحقیقات معتبری انجام شده که نشان می‌دهد همه‌ی پیشرفت‌های بشری تحت تاثیر ماری‌جوانا اتفاق افتاده است. اگر هنوز هم متقاعد نشده‌اید نیم ساعت از یکی از همین برومندان مشاوره بگیرید، قانع می‌شوید. اگر نشدید بیایید پول مشاوره‌تان را من می‌دهم.
یک مورد مهم دیگر. تمام این مدتی که خارج از ایران بودم سعی می‌کردم خانواده و دوستان از احولات تخمی روزگارم با خبر نشوند. با این استدلال که کاری از دست‌شان برنمی‌آید و تنها، نگرانی و دلهره به جان‌شان خواهد انداخت. کاشف به عمل آمد که سیاست طرف مقابل هم بر همین اصل بنا شده بود و من در حالی به خانه قدم می‌گذاشتم که شریک هیچ غمی نبودم و شریکی هم برای غم‌هایم نبود. ممکن است عادلانه به نظر برسد ولی به همه‌ی قسم خوردنی‌ها قسم، که نیست. نه تنها عادلانه نیست که عین عنیت است.یعنی آدم‌ها قرار است فقط شریک شادی‌های هم  باشد و غم‌های‌شان مال خودشان باشد؟ موضوع تنها تقسیم احساسات نیست، حق دانستن است که اهمیت دارد. چیزی که ما در ایران خیلی به رسمیت‌ش نمی‌شناسیم. نگقتنی‌ها را می‌گوییم و گفتنی‌ها را در پستو مخفی می‌کنیم.
این که دکتر‌ها حقیقت را از خود بیمار پنهان می‌کردند و به حای او به پدر یا فرزند و همسرش می‌گفتند، سناریوی جدیدی نیست. این که خود بیمار، بیماری‌اش را به کسی نگوید و خود را از هم‌دردی دیگران محروم کند، دیگران را از حق هم‌دردی و مراعات کردن و قدر دانستن این آخرین لحظات، از فرط تکرار نخ‌نما شده است. نکنیم این کار را. شریک شویم این تلخی‌های‌مان را با هم. از هر طرف که ببینی درست‌ش همین است. از این‌ دریچه‌ای که مقابل من است این‌جوری‌ست لااقل.

 

 

 

سرطان را باید سر هر چارراهی داد زد