آخرین یک‌شنبه‌ی وزیری

آمده‌ام به یکی از کافه‌هایی که پیش‌تر خیلی زیاد سر می‌زدم ولی در این یک سال اخیر به زحمت پنج بار گذارم بهش افتاده. صاحب کافه یک آقای ایرانی است که علاوه بر این کافه چند تایی کسب و کار دیگر هم دارد و یکی‌شان دیسکو‌تکی است که گویا قدیم‌ها حسابی شلوغ می‌شده و حالا دیگر رونق سابق را ندارد. همان دو سه سال پیش یک بار با امیر و هاشم و به توصیه‌ی هاشم سری به آن‌جا زدیم، و دیدیم که چه‌قدر خلوت است. بعد وقتی داشتیم می‌زدیم بیرون چشم امیر به آقای کیا، همان آقای ایرانی صاحب کافه افتاد و شروع کردند به سلام و علیک. آن جا بود که فهمیدیم که دیسکوی خلوت مربوطه هم متعلق به ایشان است. بعد قرار شد که هاشم برود آن جا و مشغول به کار شود. هاشم بچه‌ی زیر بازارچه‌است و خودش را لات می‌داند و داستان دعواهایش مراسم عرق‌خوری را شور و نشاطی دیگر می‌بخشد. بعد همان‌طور که استحضار دارید این‌جور آدم‌ها لحظه به لحظه‌ی زندگی‌شان برای خودش یک داستان تمام عیار است. یک بار می‌آیم و همین‌جا شرح حال مبسوطی از زندگی‌نامه هاشم می‌دهم. و اما چیزی که در این لحظه باید دانست این است که هاشم در آن شبی که آقای کیا را دیدیم شغلی نداشت و خرج و مخارجش بر گردن کاتالینا بود. کاتالینا چندین دهه از هاشم مسن‌تر بود و یک روز هاشم را در فروشگاه دیده بود و با هم حرف زده بودند و دوست شده بودند و حالا کاتالینا داشت هاشم را داری می‌کرد. به نظر من که یک زندگی محنت باری بود، نظر خود هاشم هم همین بود ولی دم نمی‌زد. یکی از دلایلی که به شدت به دنبال کار بود همین بود که بتواند هر چه سریع‌تر از کاتالیا جدا شود. آن شب هم آقای کیا وقتی قد و هیکل هاشم را برانداز کرد، با خودش فکر کرد که گزینه‌ی مناسبی برای نگهبانی پیدا کرده است و قبول کرد که هاشم از فردا بیاید و مشغول به کار شود. و بعد هاشم جوگیر شده بود و خیلی جدی گرفته بود خودش را و وظایفش را به نحو بسیار احسنی انجام داده بود و همین شد که بعد از یک هفته عذرش را خواسته بودند. همان‌طور که پیش‌تر گفتم کار و کاسبی دیسکوی آقای کیا کساد بود و این وسط یکی از راه‌های کسب درآمد فروختن مشروبات الکلی به نوجوانان زیر سن قانونی یعنی ۲۱ سال بود. یک توافق که هرگز به زبان نیامده بود ولی به خوبی انجام می‌شد. و هاشم که خیلی زرنگ است و بچه‌ی زیر بازاچه‌ است و ختم همه چیز است با یک نگاه فهمیده بود که این مشتریان زیر سن قانونی هستند و دیگر پیش خودش فکر نکرده بود که خب مگر من مسئول چک کردن سن و سال هستم؟ پیش خودش فکر نکرده بود که تنها یک نگهبان است که قرار است اگر کسی مشتی به زیر چانه کسی کوبید سر و کله‌اش پیدا شود و قائله را فیصله دهد. یا نهایتن وقتی که خیلی شلوغ شد باید برود و در جمع کرد لیوان‌های خالی آبجو دستی به پیش‌خدمت‌ها برساند. مطمئنم که همه‌ی این‌ها را همان روز اول برایش نکته به نکته توضیح داده بودند، این‌که چه وظایفی دارد و چه چیزهایی به او مربوط نیست. و حتی خودش برایم گفت که همان کسانی را که دیروز به علت سن و سالشان بیرون کرده فردا دوباره در حال خوردن آبجو دیده، و دوباره به سراغشان رفته و خفتشان کرده و حتی به آن کسی هم که دم در سن و سال را چک می‌کند توپیده که حواسش را بیشتر جمع کند وگرنه همه را به گا می‌دهد. و این طوری شد که هاشم آن کار را خیلی زود از دست داد و بعدش در سدد شکایت و این‌ حرف‌ها هم بر‌آمد که خب لازم به گفتن نیست که کاری از پیش نبرد. این شکایت کردنش هم داستانی دارد برای خودش که روزی افشا خواهم کرد.

از در کافه که وارد شدم، پسر آقای کیا که اسمش را هم نمی‌دانم و فارسی را سوای حال و احوال کردن، به زحمت صحبت می‌کند حسابی تحویلم گرفت و گفت که دوست‌دخترم تا همین بیست دقیقه پیش این‌جا بوده. نگفتم که دیگر با هم نیستیم، اصولن سعی می‌کنم که در مورد خانم سین جایی حرفی نزنم، چون شروع کردنش دست خودم است و تمام کردنش با خداست. فقط کافی‌است دهانت بگوزد که دیگر با هم نیستیم و اولین واکنشی که می‌شنوی این است که ای وای چرا آخه؟ شما که خیلی خوب بودین با هم که؟ و من هم داغ دلم تازه شود و سفره‌ی دلم را باز کنم و خدا می‌داند چه‌طور خواهم توانست جمعش کنم. یک احساس سبکی کثافتی تمام وجودم را فرا می‌گیرد وقتی با کسی درد و دل می‌کنم. همین است که خیلی وقت است دیگر درد و دل نمی‌کنم. آن احساس کثافت بعدش به سبک شدنش نمی‌ارزد.

امروز رفتم فیلم خوشه‌های خشم را دیدم. قبل‌ترها، آن موقع که صدا و سیما خیلی فیلم غمگین پخش می‌کرد یک بار دیده‌ بودمش ولی خیلی از آن می‌گذشت و دلم می‌خواست فیلم را دوباره ببینم. بعد از فیلم نمی‌دانستم می‌خواهم چه کار کنم. فقط می‌دانستم که حال و حوصله‌ی خانه رفتن ندارم. وزیری سه‌شنبه عازم ایران است و همه‌ی کف خانه پر است از لباس و چمدان و جای راه رفتن نیست. خدا بخواهد فردا از این‌جا می‌رود و لوس‌آنجلس و از آن‌جا می‌رود که بعد از ده سال دوباره سری به ایران بزند. وزیری از قبل از انقلاب آمده است و در تمام این سال‌ها فقط یک‌بار ده سال پیش وقتی پدرش فوت شده بود به ایران برگشته بود. حالا هم اگر می‌رود دلیل اصلی‌اش سر و سامان دادن به اموال املاکی است که ارث برده است. برای من اصلن مهم نیست که به چه دلیلی دارد می‌رود، برایم فقط یک چیز مهم است و آن این‌که برود. روزی که من و خشایار به این خانه آمدیم قرار این بود که وزیری ظرف یکی دو هفته راهی ایران بشود و خانه به طور کامل به تصرف ما در بیاید. اما این اتفاق نیفتاد و وزیری هی امروز و فردا کرد. یک روزهایی هم اوضاع خیلی وخیم شد. مثل آن روزی که برگه‌ی کلاس زیست‌شناسی خشایار را دور انداخته بود. این روش وزیری در جمع جور کردن بود که هر چه به دسش می‌رسید را راهی سطل زباله می‌کرد. در این دو سه ماه من اتاق داشتم ولی خشایار نداشت. تمام اتاق خشایار پر بود از چمدان‌های وزیری. و همه‌ی کمد‌هایش پر بود جوری که حتی نمی‌توانست لباس‌هایش را از ساک دربیاورد و آویزان کند. گاراژ پر بود و خانه کثیف و هر وقت که وارد خانه می‌شدی وزیری روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت تلویزیون می‌دید. شب‌ها تا صبح تلویزون روشن بود. و صبح‌ها با صدای تلفن حرف زدن وزیری از خواب بیدار می‌شدیم. از دست‌شویی توالت خشایار استفاده می‌کرد. هر وقت غذا درست می‌کردم و یا خرید می‌کردم وزیری را هم باید حساب می‌کردم. آن اوایل گفت که پول قبض‌ها را حساب می‌کند ولی این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد و تازه ما مجبور شدیم پول قبض‌های معوقه را هم خودمان بدهیم. یک وقت‌هایی خسته و کوفته می‌رسیدیم خانه و بعد تازه می‌دیدم که ای دل غافل مهمان داریم. یعنی دقیق‌ترش را گفته باشم می‌دیدم که وزیری مهمان دارد و خب زشت است که سرمان را بیندازیم پایین و مثل گاو یک سره راهی اتاق شویم و این‌طوری بود که باید می‌نشستیم و چند دقیقه‌ای حضور زجر دهنده‌ی مهمان‌هایی که به علت فرهنگ بالا کفش‌هایشان را در نیاورده بودند را تحمل می‌کردیم، و بعد راهی اتاق می‌شدیم. عیب می جمله بگفتم بگذارید هنرش را هم بگویم. وزیری خوش مشرب بود. پایه‌ی همه چیز بود. گاهی بهش می‌سپردم که ساعت پنج صبح بیدارم کند و او کوتاهی نمی‌کرد. ظرف‌ها را هم می‌شست. همین

از سینما که بیرون آمدم خواستم بروم به کتاب‌خانه‌ی دانشگاه، ولی فستیوال بهاره بود و پارکینگ‌ها همه پر بودند، این شد که تصمیم گرفتم ناهار بخورم. رفتم یک رستوران تایلندی. فا هوس کرده بودم. یک مدلش که میگو و خرچنگ داشت سفارش دادم. فا مثل دیزی است، از این لحاظ که خوردنش لم دارد. یاید اول سبزیحات معطر و جوانه‌ها را اضافه کرد و بعد لیمو را چکاند و خوب هم زد و سپس نوش جان کرد. نمی‌دانم چه اصراری دارم که به جای چنگال از چاپستیک استفاده کنم و گند بزنم به همه‌ی هیکلم. تکه‌های گوشت در میانه‌ی راه از لای چوب‌ها می‌افتاد به داخل کاسه‌ی سوپ و سوپ را به اطراف می‌پاشید. اما این‌ها باعث ‌نمی‌شد که از تلاشم لذت نبرم. مسخره ترین قسمتش وقتی بود که می‌خواستم رشته‌های برنج را به دهان بگذارم. همه‌ی رشته‌ها با هم وارد دهانم می‌شود و باید هم‌زمان با دندان‌ها و چوب‌هایم آن مقداری که در دهانم جا نمی‌شود را جدا کنم، که دوباره به داخل کاسه‌ی سوپ می‌افتاد و نصف محوتیات کاسه را به اطراف می‌پاشاند. بعد در یک لحظه سرم را بلند کردم و لودی را پیش چشمم دیدم که با بچه‌هایش میز رو‌برو نشسته‌اند. لودی را اولین بار در خانه‌ی وزیری دیدم. همان خانه‌‌ی ویلایی که بالای کوه بود و بعدن به امیر فروخت. لودی ایرانی را مثل بلبل صحبت می‌کند. با یک لهجه‌ی زیبا. شوهرش دوست وزیری بوده و همین دوسال پیش وقتی قیمت زمین و سهام سقوط می‌کند سکته می‌کند و می‌میرد. لودی همان یک سال و نیم قبل که وزیری قرار بود به ایران برود برایش یک گود‌بای پارتی در رستوران گرفت، ولی وزیری نرفت و نمی‌دانم لودی خبر دارد که بالخره بعد از یک سال و نیم وزیری دارد واقعن می‌رود یا نه؟

Advertisements
آخرین یک‌شنبه‌ی وزیری

خواب‌نما

امروز همان‌طور که گوشی تلفنم از قبل خبرش را داده بود باران آمد. هوای لطیف اسفندی باعث شد که تا ده از خواب بیدار نشوم. دیروز بعد از کار رفتم کتاب‌خانه و تازه اینترنت گردی‌هایم را کرده بودم و بساط درس خواندن را علم کرده بودم که علی زنگ زد. ساعت هفت بود. پرسید می‌آی بریم سوشی بخوریم؟ گفتم آره. گقت نیم ساعت دیگه دم رستوران. هفت و بیست دقیقه رسیدم و دیدم که علی از قبل رسیده و در لیست انتظار اسم نوشته. وقتی که نوبتمان رسید و نشستیم ساعت هشت بود. رستوران شلوغ بود و آن بیرون خیلی‌ها منتطر خالی شدن میز بودند. برای علی تعریف کردم که چطور بالخره بعد از یک سال تقلا موفق شدم رابطه‌ام را با خانم سین همین یک هفته پیش تمام کنم. از شنبه‌ی گذشته برایش گفتم که چطور سر و کله‌اش در کتاب‌خانه پیدا شد و بعد از این‌که یک ساعت تمام اعصابم را خط‌خطی کرد، با دست خودم گوشی تلفنم را خرد کردم و تهدیدش کردم که پیش پلیس می‌روم و او رفت و بعد از سه روز دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و روی ماشینم نامه گذاشت و آمد دانشگاه و من تلفنم و حساب جیمیل‌ش را مسدود کردم و او باز هم از رو نرفت تا همین دیروز که ایمیل زده بود که لیاقت ‌ش را نداشتم و از زندگی‌ام بیرون می‌رود و از این حرف‌ها. یک ایمیل طولانی که خواندنش به هیچ وجه خوشایند نبود و تنها حسنش این بود که میشد ازش استنباط کرد که دیگر از این رابطه دست کشیده است. حالا خیلی مانده تا خیالم راحت شود، چون تابستان هم همین برنامه را داشتیم و رفت و بعد از یک ماه دوباره برگشت.
علی هم تعریف کرد که دیشب خواب بوده که ناگهان صدای مادرش را شنیده. و بعد حس کرده که یک نفر روی لبه‌ی تختش نشسته است و دوباره صدای مادرش را شنیده. و از خواب پریده و دیده که کسی نیست. و بعد ترسیده که نکند اتفاقی برای مادرش افتاده باشد ولی دل این را نداشته که تماس بگیرد و مطمئن شود. و بعد اصل کاری را تعریف کرد. که چند سال قبل که هنوز به علت اختلافاتی که با خانواده‌اش داشته خیلی دیر به دیر با مادرش تماس می‌گرفته و از حالش بی‌خبر بوده، یک شب یک خواب عجیب می‌بیند. خواب می‌بیند که در یک بیمارستان است و کسی روی تخت خوابیده که علی می‌شناسدش، و بعد «مرگ» را می‌بیند درست مثل فیلم‌ها با همان شنل و داس بلند، که می‌خواهد جان بیمار در بستر را بگیرد. علی مرگ را کنار می‌زند و فریاد می‌کشد که این از عزیزان من است و من نمی‌گذارم که جانش را بگیری، مرگ جواب می‌دهد که باشه ولی در عوض جان تو و سه نفر دیگر را می‌گیرم. و بعد یک مادری را می‌بیند که دارد بچه‌اش را شیر می‌دهد و مرگ جان هر دو را می‌گیرد. و بعد وارد اتاقی می‌شوند که دو پیرمرد هم‌جنس باز در حال آمیزش هستند و در همان حال مرگ از بالای سرشان و از روی بالش ها راه می‌رود و همین که با آن طرف تخت می‌رسد هر دو پیرمرد می‌میرند. با خودم داشتم فکر می‌کردم که این که شد چهار نفر و بعد یادم آمد که علی گی است و خودش هم قرار بوده که بمیرد و احتمالن معادله‌ این شکلی حل می‌شود که خودش یکی از آن پیرمردها بوده. و بعد علی بیدار می‌شود و یک ماه و نیم بعد مادرش با او تماس می‌گیرد و گله می‌کند که چرا علی احوالش را نپرسیده و این که دو ماه در بیمارستان بوده و دکترها از او قطع امید کرده بودند و فقط خدا می‌داند که چطور حالش خوب شده و هنوز زنده است.
زیاد غذا خوردیم و هر جه اصرار کردم علی اجازه نداد پول غذا را حساب کنم.  آمدم خانه یک سر خوابیدم تا امروز، در این هوای لطیف بارانی دم‌‌دم‌های بهار.

خواب‌نما