خواب‌نما

امروز همان‌طور که گوشی تلفنم از قبل خبرش را داده بود باران آمد. هوای لطیف اسفندی باعث شد که تا ده از خواب بیدار نشوم. دیروز بعد از کار رفتم کتاب‌خانه و تازه اینترنت گردی‌هایم را کرده بودم و بساط درس خواندن را علم کرده بودم که علی زنگ زد. ساعت هفت بود. پرسید می‌آی بریم سوشی بخوریم؟ گفتم آره. گقت نیم ساعت دیگه دم رستوران. هفت و بیست دقیقه رسیدم و دیدم که علی از قبل رسیده و در لیست انتظار اسم نوشته. وقتی که نوبتمان رسید و نشستیم ساعت هشت بود. رستوران شلوغ بود و آن بیرون خیلی‌ها منتطر خالی شدن میز بودند. برای علی تعریف کردم که چطور بالخره بعد از یک سال تقلا موفق شدم رابطه‌ام را با خانم سین همین یک هفته پیش تمام کنم. از شنبه‌ی گذشته برایش گفتم که چطور سر و کله‌اش در کتاب‌خانه پیدا شد و بعد از این‌که یک ساعت تمام اعصابم را خط‌خطی کرد، با دست خودم گوشی تلفنم را خرد کردم و تهدیدش کردم که پیش پلیس می‌روم و او رفت و بعد از سه روز دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و روی ماشینم نامه گذاشت و آمد دانشگاه و من تلفنم و حساب جیمیل‌ش را مسدود کردم و او باز هم از رو نرفت تا همین دیروز که ایمیل زده بود که لیاقت ‌ش را نداشتم و از زندگی‌ام بیرون می‌رود و از این حرف‌ها. یک ایمیل طولانی که خواندنش به هیچ وجه خوشایند نبود و تنها حسنش این بود که میشد ازش استنباط کرد که دیگر از این رابطه دست کشیده است. حالا خیلی مانده تا خیالم راحت شود، چون تابستان هم همین برنامه را داشتیم و رفت و بعد از یک ماه دوباره برگشت.
علی هم تعریف کرد که دیشب خواب بوده که ناگهان صدای مادرش را شنیده. و بعد حس کرده که یک نفر روی لبه‌ی تختش نشسته است و دوباره صدای مادرش را شنیده. و از خواب پریده و دیده که کسی نیست. و بعد ترسیده که نکند اتفاقی برای مادرش افتاده باشد ولی دل این را نداشته که تماس بگیرد و مطمئن شود. و بعد اصل کاری را تعریف کرد. که چند سال قبل که هنوز به علت اختلافاتی که با خانواده‌اش داشته خیلی دیر به دیر با مادرش تماس می‌گرفته و از حالش بی‌خبر بوده، یک شب یک خواب عجیب می‌بیند. خواب می‌بیند که در یک بیمارستان است و کسی روی تخت خوابیده که علی می‌شناسدش، و بعد «مرگ» را می‌بیند درست مثل فیلم‌ها با همان شنل و داس بلند، که می‌خواهد جان بیمار در بستر را بگیرد. علی مرگ را کنار می‌زند و فریاد می‌کشد که این از عزیزان من است و من نمی‌گذارم که جانش را بگیری، مرگ جواب می‌دهد که باشه ولی در عوض جان تو و سه نفر دیگر را می‌گیرم. و بعد یک مادری را می‌بیند که دارد بچه‌اش را شیر می‌دهد و مرگ جان هر دو را می‌گیرد. و بعد وارد اتاقی می‌شوند که دو پیرمرد هم‌جنس باز در حال آمیزش هستند و در همان حال مرگ از بالای سرشان و از روی بالش ها راه می‌رود و همین که با آن طرف تخت می‌رسد هر دو پیرمرد می‌میرند. با خودم داشتم فکر می‌کردم که این که شد چهار نفر و بعد یادم آمد که علی گی است و خودش هم قرار بوده که بمیرد و احتمالن معادله‌ این شکلی حل می‌شود که خودش یکی از آن پیرمردها بوده. و بعد علی بیدار می‌شود و یک ماه و نیم بعد مادرش با او تماس می‌گیرد و گله می‌کند که چرا علی احوالش را نپرسیده و این که دو ماه در بیمارستان بوده و دکترها از او قطع امید کرده بودند و فقط خدا می‌داند که چطور حالش خوب شده و هنوز زنده است.
زیاد غذا خوردیم و هر جه اصرار کردم علی اجازه نداد پول غذا را حساب کنم.  آمدم خانه یک سر خوابیدم تا امروز، در این هوای لطیف بارانی دم‌‌دم‌های بهار.

Advertisements
خواب‌نما

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s