آخرین یک‌شنبه‌ی وزیری

آمده‌ام به یکی از کافه‌هایی که پیش‌تر خیلی زیاد سر می‌زدم ولی در این یک سال اخیر به زحمت پنج بار گذارم بهش افتاده. صاحب کافه یک آقای ایرانی است که علاوه بر این کافه چند تایی کسب و کار دیگر هم دارد و یکی‌شان دیسکو‌تکی است که گویا قدیم‌ها حسابی شلوغ می‌شده و حالا دیگر رونق سابق را ندارد. همان دو سه سال پیش یک بار با امیر و هاشم و به توصیه‌ی هاشم سری به آن‌جا زدیم، و دیدیم که چه‌قدر خلوت است. بعد وقتی داشتیم می‌زدیم بیرون چشم امیر به آقای کیا، همان آقای ایرانی صاحب کافه افتاد و شروع کردند به سلام و علیک. آن جا بود که فهمیدیم که دیسکوی خلوت مربوطه هم متعلق به ایشان است. بعد قرار شد که هاشم برود آن جا و مشغول به کار شود. هاشم بچه‌ی زیر بازارچه‌است و خودش را لات می‌داند و داستان دعواهایش مراسم عرق‌خوری را شور و نشاطی دیگر می‌بخشد. بعد همان‌طور که استحضار دارید این‌جور آدم‌ها لحظه به لحظه‌ی زندگی‌شان برای خودش یک داستان تمام عیار است. یک بار می‌آیم و همین‌جا شرح حال مبسوطی از زندگی‌نامه هاشم می‌دهم. و اما چیزی که در این لحظه باید دانست این است که هاشم در آن شبی که آقای کیا را دیدیم شغلی نداشت و خرج و مخارجش بر گردن کاتالینا بود. کاتالینا چندین دهه از هاشم مسن‌تر بود و یک روز هاشم را در فروشگاه دیده بود و با هم حرف زده بودند و دوست شده بودند و حالا کاتالینا داشت هاشم را داری می‌کرد. به نظر من که یک زندگی محنت باری بود، نظر خود هاشم هم همین بود ولی دم نمی‌زد. یکی از دلایلی که به شدت به دنبال کار بود همین بود که بتواند هر چه سریع‌تر از کاتالیا جدا شود. آن شب هم آقای کیا وقتی قد و هیکل هاشم را برانداز کرد، با خودش فکر کرد که گزینه‌ی مناسبی برای نگهبانی پیدا کرده است و قبول کرد که هاشم از فردا بیاید و مشغول به کار شود. و بعد هاشم جوگیر شده بود و خیلی جدی گرفته بود خودش را و وظایفش را به نحو بسیار احسنی انجام داده بود و همین شد که بعد از یک هفته عذرش را خواسته بودند. همان‌طور که پیش‌تر گفتم کار و کاسبی دیسکوی آقای کیا کساد بود و این وسط یکی از راه‌های کسب درآمد فروختن مشروبات الکلی به نوجوانان زیر سن قانونی یعنی ۲۱ سال بود. یک توافق که هرگز به زبان نیامده بود ولی به خوبی انجام می‌شد. و هاشم که خیلی زرنگ است و بچه‌ی زیر بازاچه‌ است و ختم همه چیز است با یک نگاه فهمیده بود که این مشتریان زیر سن قانونی هستند و دیگر پیش خودش فکر نکرده بود که خب مگر من مسئول چک کردن سن و سال هستم؟ پیش خودش فکر نکرده بود که تنها یک نگهبان است که قرار است اگر کسی مشتی به زیر چانه کسی کوبید سر و کله‌اش پیدا شود و قائله را فیصله دهد. یا نهایتن وقتی که خیلی شلوغ شد باید برود و در جمع کرد لیوان‌های خالی آبجو دستی به پیش‌خدمت‌ها برساند. مطمئنم که همه‌ی این‌ها را همان روز اول برایش نکته به نکته توضیح داده بودند، این‌که چه وظایفی دارد و چه چیزهایی به او مربوط نیست. و حتی خودش برایم گفت که همان کسانی را که دیروز به علت سن و سالشان بیرون کرده فردا دوباره در حال خوردن آبجو دیده، و دوباره به سراغشان رفته و خفتشان کرده و حتی به آن کسی هم که دم در سن و سال را چک می‌کند توپیده که حواسش را بیشتر جمع کند وگرنه همه را به گا می‌دهد. و این طوری شد که هاشم آن کار را خیلی زود از دست داد و بعدش در سدد شکایت و این‌ حرف‌ها هم بر‌آمد که خب لازم به گفتن نیست که کاری از پیش نبرد. این شکایت کردنش هم داستانی دارد برای خودش که روزی افشا خواهم کرد.

از در کافه که وارد شدم، پسر آقای کیا که اسمش را هم نمی‌دانم و فارسی را سوای حال و احوال کردن، به زحمت صحبت می‌کند حسابی تحویلم گرفت و گفت که دوست‌دخترم تا همین بیست دقیقه پیش این‌جا بوده. نگفتم که دیگر با هم نیستیم، اصولن سعی می‌کنم که در مورد خانم سین جایی حرفی نزنم، چون شروع کردنش دست خودم است و تمام کردنش با خداست. فقط کافی‌است دهانت بگوزد که دیگر با هم نیستیم و اولین واکنشی که می‌شنوی این است که ای وای چرا آخه؟ شما که خیلی خوب بودین با هم که؟ و من هم داغ دلم تازه شود و سفره‌ی دلم را باز کنم و خدا می‌داند چه‌طور خواهم توانست جمعش کنم. یک احساس سبکی کثافتی تمام وجودم را فرا می‌گیرد وقتی با کسی درد و دل می‌کنم. همین است که خیلی وقت است دیگر درد و دل نمی‌کنم. آن احساس کثافت بعدش به سبک شدنش نمی‌ارزد.

امروز رفتم فیلم خوشه‌های خشم را دیدم. قبل‌ترها، آن موقع که صدا و سیما خیلی فیلم غمگین پخش می‌کرد یک بار دیده‌ بودمش ولی خیلی از آن می‌گذشت و دلم می‌خواست فیلم را دوباره ببینم. بعد از فیلم نمی‌دانستم می‌خواهم چه کار کنم. فقط می‌دانستم که حال و حوصله‌ی خانه رفتن ندارم. وزیری سه‌شنبه عازم ایران است و همه‌ی کف خانه پر است از لباس و چمدان و جای راه رفتن نیست. خدا بخواهد فردا از این‌جا می‌رود و لوس‌آنجلس و از آن‌جا می‌رود که بعد از ده سال دوباره سری به ایران بزند. وزیری از قبل از انقلاب آمده است و در تمام این سال‌ها فقط یک‌بار ده سال پیش وقتی پدرش فوت شده بود به ایران برگشته بود. حالا هم اگر می‌رود دلیل اصلی‌اش سر و سامان دادن به اموال املاکی است که ارث برده است. برای من اصلن مهم نیست که به چه دلیلی دارد می‌رود، برایم فقط یک چیز مهم است و آن این‌که برود. روزی که من و خشایار به این خانه آمدیم قرار این بود که وزیری ظرف یکی دو هفته راهی ایران بشود و خانه به طور کامل به تصرف ما در بیاید. اما این اتفاق نیفتاد و وزیری هی امروز و فردا کرد. یک روزهایی هم اوضاع خیلی وخیم شد. مثل آن روزی که برگه‌ی کلاس زیست‌شناسی خشایار را دور انداخته بود. این روش وزیری در جمع جور کردن بود که هر چه به دسش می‌رسید را راهی سطل زباله می‌کرد. در این دو سه ماه من اتاق داشتم ولی خشایار نداشت. تمام اتاق خشایار پر بود از چمدان‌های وزیری. و همه‌ی کمد‌هایش پر بود جوری که حتی نمی‌توانست لباس‌هایش را از ساک دربیاورد و آویزان کند. گاراژ پر بود و خانه کثیف و هر وقت که وارد خانه می‌شدی وزیری روی کاناپه دراز کشیده بود و داشت تلویزیون می‌دید. شب‌ها تا صبح تلویزون روشن بود. و صبح‌ها با صدای تلفن حرف زدن وزیری از خواب بیدار می‌شدیم. از دست‌شویی توالت خشایار استفاده می‌کرد. هر وقت غذا درست می‌کردم و یا خرید می‌کردم وزیری را هم باید حساب می‌کردم. آن اوایل گفت که پول قبض‌ها را حساب می‌کند ولی این اتفاق هیچ‌وقت نیفتاد و تازه ما مجبور شدیم پول قبض‌های معوقه را هم خودمان بدهیم. یک وقت‌هایی خسته و کوفته می‌رسیدیم خانه و بعد تازه می‌دیدم که ای دل غافل مهمان داریم. یعنی دقیق‌ترش را گفته باشم می‌دیدم که وزیری مهمان دارد و خب زشت است که سرمان را بیندازیم پایین و مثل گاو یک سره راهی اتاق شویم و این‌طوری بود که باید می‌نشستیم و چند دقیقه‌ای حضور زجر دهنده‌ی مهمان‌هایی که به علت فرهنگ بالا کفش‌هایشان را در نیاورده بودند را تحمل می‌کردیم، و بعد راهی اتاق می‌شدیم. عیب می جمله بگفتم بگذارید هنرش را هم بگویم. وزیری خوش مشرب بود. پایه‌ی همه چیز بود. گاهی بهش می‌سپردم که ساعت پنج صبح بیدارم کند و او کوتاهی نمی‌کرد. ظرف‌ها را هم می‌شست. همین

از سینما که بیرون آمدم خواستم بروم به کتاب‌خانه‌ی دانشگاه، ولی فستیوال بهاره بود و پارکینگ‌ها همه پر بودند، این شد که تصمیم گرفتم ناهار بخورم. رفتم یک رستوران تایلندی. فا هوس کرده بودم. یک مدلش که میگو و خرچنگ داشت سفارش دادم. فا مثل دیزی است، از این لحاظ که خوردنش لم دارد. یاید اول سبزیحات معطر و جوانه‌ها را اضافه کرد و بعد لیمو را چکاند و خوب هم زد و سپس نوش جان کرد. نمی‌دانم چه اصراری دارم که به جای چنگال از چاپستیک استفاده کنم و گند بزنم به همه‌ی هیکلم. تکه‌های گوشت در میانه‌ی راه از لای چوب‌ها می‌افتاد به داخل کاسه‌ی سوپ و سوپ را به اطراف می‌پاشید. اما این‌ها باعث ‌نمی‌شد که از تلاشم لذت نبرم. مسخره ترین قسمتش وقتی بود که می‌خواستم رشته‌های برنج را به دهان بگذارم. همه‌ی رشته‌ها با هم وارد دهانم می‌شود و باید هم‌زمان با دندان‌ها و چوب‌هایم آن مقداری که در دهانم جا نمی‌شود را جدا کنم، که دوباره به داخل کاسه‌ی سوپ می‌افتاد و نصف محوتیات کاسه را به اطراف می‌پاشاند. بعد در یک لحظه سرم را بلند کردم و لودی را پیش چشمم دیدم که با بچه‌هایش میز رو‌برو نشسته‌اند. لودی را اولین بار در خانه‌ی وزیری دیدم. همان خانه‌‌ی ویلایی که بالای کوه بود و بعدن به امیر فروخت. لودی ایرانی را مثل بلبل صحبت می‌کند. با یک لهجه‌ی زیبا. شوهرش دوست وزیری بوده و همین دوسال پیش وقتی قیمت زمین و سهام سقوط می‌کند سکته می‌کند و می‌میرد. لودی همان یک سال و نیم قبل که وزیری قرار بود به ایران برود برایش یک گود‌بای پارتی در رستوران گرفت، ولی وزیری نرفت و نمی‌دانم لودی خبر دارد که بالخره بعد از یک سال و نیم وزیری دارد واقعن می‌رود یا نه؟

Advertisements
آخرین یک‌شنبه‌ی وزیری

خواب‌نما

امروز همان‌طور که گوشی تلفنم از قبل خبرش را داده بود باران آمد. هوای لطیف اسفندی باعث شد که تا ده از خواب بیدار نشوم. دیروز بعد از کار رفتم کتاب‌خانه و تازه اینترنت گردی‌هایم را کرده بودم و بساط درس خواندن را علم کرده بودم که علی زنگ زد. ساعت هفت بود. پرسید می‌آی بریم سوشی بخوریم؟ گفتم آره. گقت نیم ساعت دیگه دم رستوران. هفت و بیست دقیقه رسیدم و دیدم که علی از قبل رسیده و در لیست انتظار اسم نوشته. وقتی که نوبتمان رسید و نشستیم ساعت هشت بود. رستوران شلوغ بود و آن بیرون خیلی‌ها منتطر خالی شدن میز بودند. برای علی تعریف کردم که چطور بالخره بعد از یک سال تقلا موفق شدم رابطه‌ام را با خانم سین همین یک هفته پیش تمام کنم. از شنبه‌ی گذشته برایش گفتم که چطور سر و کله‌اش در کتاب‌خانه پیدا شد و بعد از این‌که یک ساعت تمام اعصابم را خط‌خطی کرد، با دست خودم گوشی تلفنم را خرد کردم و تهدیدش کردم که پیش پلیس می‌روم و او رفت و بعد از سه روز دوباره سر و کله‌اش پیدا شد و روی ماشینم نامه گذاشت و آمد دانشگاه و من تلفنم و حساب جیمیل‌ش را مسدود کردم و او باز هم از رو نرفت تا همین دیروز که ایمیل زده بود که لیاقت ‌ش را نداشتم و از زندگی‌ام بیرون می‌رود و از این حرف‌ها. یک ایمیل طولانی که خواندنش به هیچ وجه خوشایند نبود و تنها حسنش این بود که میشد ازش استنباط کرد که دیگر از این رابطه دست کشیده است. حالا خیلی مانده تا خیالم راحت شود، چون تابستان هم همین برنامه را داشتیم و رفت و بعد از یک ماه دوباره برگشت.
علی هم تعریف کرد که دیشب خواب بوده که ناگهان صدای مادرش را شنیده. و بعد حس کرده که یک نفر روی لبه‌ی تختش نشسته است و دوباره صدای مادرش را شنیده. و از خواب پریده و دیده که کسی نیست. و بعد ترسیده که نکند اتفاقی برای مادرش افتاده باشد ولی دل این را نداشته که تماس بگیرد و مطمئن شود. و بعد اصل کاری را تعریف کرد. که چند سال قبل که هنوز به علت اختلافاتی که با خانواده‌اش داشته خیلی دیر به دیر با مادرش تماس می‌گرفته و از حالش بی‌خبر بوده، یک شب یک خواب عجیب می‌بیند. خواب می‌بیند که در یک بیمارستان است و کسی روی تخت خوابیده که علی می‌شناسدش، و بعد «مرگ» را می‌بیند درست مثل فیلم‌ها با همان شنل و داس بلند، که می‌خواهد جان بیمار در بستر را بگیرد. علی مرگ را کنار می‌زند و فریاد می‌کشد که این از عزیزان من است و من نمی‌گذارم که جانش را بگیری، مرگ جواب می‌دهد که باشه ولی در عوض جان تو و سه نفر دیگر را می‌گیرم. و بعد یک مادری را می‌بیند که دارد بچه‌اش را شیر می‌دهد و مرگ جان هر دو را می‌گیرد. و بعد وارد اتاقی می‌شوند که دو پیرمرد هم‌جنس باز در حال آمیزش هستند و در همان حال مرگ از بالای سرشان و از روی بالش ها راه می‌رود و همین که با آن طرف تخت می‌رسد هر دو پیرمرد می‌میرند. با خودم داشتم فکر می‌کردم که این که شد چهار نفر و بعد یادم آمد که علی گی است و خودش هم قرار بوده که بمیرد و احتمالن معادله‌ این شکلی حل می‌شود که خودش یکی از آن پیرمردها بوده. و بعد علی بیدار می‌شود و یک ماه و نیم بعد مادرش با او تماس می‌گیرد و گله می‌کند که چرا علی احوالش را نپرسیده و این که دو ماه در بیمارستان بوده و دکترها از او قطع امید کرده بودند و فقط خدا می‌داند که چطور حالش خوب شده و هنوز زنده است.
زیاد غذا خوردیم و هر جه اصرار کردم علی اجازه نداد پول غذا را حساب کنم.  آمدم خانه یک سر خوابیدم تا امروز، در این هوای لطیف بارانی دم‌‌دم‌های بهار.

خواب‌نما

اصلن انگار که نه انگار

هم‌نشین بی‌در و پیکر به قول فامیل دور، عجیب آدم را بی‌دل و دماغ می‌کند.

امشب با خانم سین و دوستش رفته بودیم بیرون. دوست خانم سین برای دو سه روزی مهمان خانم سین شده‌اند تا اندوه‌شان فروکش کند اندکی. من که نپرسیده‌ام ولی گویا پای یک شکست عشقی در میان است. اندوه‌شان گویا خیلی هم کوه‌پیکر است که تمام تلاش بنده برای خنداندن و گرم کردن مجلس بی‌نتیجه ماند و هر آن که به خودم می‌آمدم ایشان را در حال پاک کردن نم اشک از گوشه‌ی چشم می‌دیدم. با خودم فکر کردم که صحیح نیست در این موقعیت به خانم سین اظهار احساسات کنم. حتی فکر کردم شاید بد نباشد اگر یک مشاجره‌ی کوچک با خانم سین داشته باشم تا شاید دوست‌ش خودشان را کمتر بدبخت حس کنند و فکر کنند که ما مردها همه سر و ته یک کرباسیم و چیزی که تعیین کننده است عمر یک رابطه است و تو کجای آن هستی، این‌که اول‌ش، یا میانه‌اش، و یا آخرش است و وقتی که به آخرش رسید دیگر همه‌مان مثل همیم، اما بعد دیدم که به قدر کافی برای کسی که روی هم رفته فقط دوبار دیده‌ام انرژی گذاشته‌ام و سوای آن تهمتن هم دلش نمی‌خواهد با خانم سین مشاجره داشته چه برسد به من که گردنم از مو هم باریک‌تر است و فقط و فقط خدا می‌داند دعوا با خانم سین به کجا می‌انجامد. وگرنه که من خودم خیلی دل پری از خانم سین دارم و اگر  از پس‌شان بر می‌آمدم یه صورت خیلی داوطلبانه، هر روز با ایشان دعوا می‌کردم، اما چه کنم که نه از پس زبان‌ش بر‌می‌آیم و نه از عهده‌ی تحمل رفتارهای غیرقابل پیش‌بینی‌اش. این است که بهتر دیده‌ام که صبر پیش گیرم. اصلن این یک تجریه‌ی جدیدی بود در زندگی‌ام. یک چیز کاملن منحصر به فرد که هیچ‌وقت پیش از این گرفتارش نشده بودم. هیچ‌وقت به خاطر ندارم که دوست دخترم موبایلم را چک کرده باشد و یا به خاطر عوض کردن رمز لپ‌تاپم بازخواست کرده باشدم. چند باری که به ایشان گفته‌ام که بیا تمام‌ش کنیم و هر کدام به راه خودمان برویم، جهنم را پیش چشمانم آورد و استدلال‌ش هم بود که من حق ندارم یک طرفه چیزی را تمام کنم و باید طرفین رضایت داشته باشند. و بعد گریان دم در خانه‌ام سبز می‌شد و من دیگر چه می‌توانستم بکنم؟
خلاصه این‌که دوست‌ خانم سین اگر حسرت چیزی را هم می‌خورد خودش را گول زده،‌ چون دارد حسرت صدای دوهلی که از دور خوش است را می‌خورد، و نمی‌داند درون این رابطه چه می‌گذرد و یک نفر دارد که دست و پای دایم می‌زند که این رابطه هر چه سریع‌تر تمام شود. دوست خانم سین هم شاید مثل خانم سین دلش می‌خواسته یک نفر را به زور توی یک رابطه نگه دارد و گویا آن یک نفر از من یک کلام‌تر و سرسخت‌تر بوده و توانسته حرف‌ش را به کرسی بنشاند و خودش را خلاص کند، و یا شاید دوست خانم سین، به اندازه‌ی خانم سین جنگنده و پر انرژي نبوده‌است.
به هر حال خوب شد که با خانم سین مشاجره‌ای پیش نیامد. بعد از رسیدن به خانه تماس گرفتم که اطلاع بدهم که دارم آماده‌ی خوابیدن می‌شوم که خانم سین مراتب شکایت‌ش از اظهار محبت نکردنم و بی‌تفاوتی‌ام را  اعلام کردند و افزوند که انگار فقط ایشان هستند که همه چیز برای‌شان مهم است و بنده اصلن انگار که نه انگار، و من هم درآمدم که رعایت حال بد دوست شما را کردم و نمی‌دانم چرا نگفتم که بله درست است، حق با شماست،‌ من اصلن انگار که نه انگار!

اصلن انگار که نه انگار

خنک آن قمار بازی…

داشتم به بعد عرفانی باختن فکر می‌کردم. نیست که این روز‌ها به صورت عملی درگیرشم. به اون کسی که دونسته، با علم به این که قراره ببازه، قمار می‌کنه. اومده که ببازه و جه بسا در ژرفای وجودش از این باخت خشنوده. باختن و از دست دادن، یه جایی هست که مرز بین این دوتا خیلی باریک می‌شه ولی هرگز یکی نمی‌شن. این حرف‌ها را از کسی که در هر دو مورد پیشینه‌ی قابل توجهی داره بپذیرید.
کم‌ن ولی هستند کسانی که قمار می‌کنند که ببازن، که بدهند برود. کسانی که قمار را بهانه‌ای می‌دونن برای خلاص شدن. می‌خوان نشون بدن که حتی تلاش هم کرده‌ن ولی ته دل نیت‌شون آشکاره.
آدم‌هایی هستند که خسته‌ن، حوصله‌شون سر رفته،‌ به تنگ اومده‌ن، به روشنی دریافته‌ن که آخرش هیچی نیست، بی‌صبرانه انتظار آخرین ایست‌گاه رو می‌کشن و در حالی که بد حالن و بی‌صبر سعی می‌کنن از شر چیز‌ها خلاص شن. انگار که این‌جوری به خودشون ثابت کرده‌ن که شجاعت‌ش رو هم دارن،‌ که همه چیز رو رها کنن و برن، از دست بدن، ببازن.
یا جور دیگه‌ای‌ن، یک جا باخته‌ن،‌ یک جا که نمی‌خواسته‌ن، یک جا که نمی‌باس، کسی را که می‌خواسته‌ن باخته‌ن،‌ از دست نداده‌ن بلکه باخته‌ن، با‌خته‌اندش به حریف،‌ به رقیب. حال بدیه از دست دادن کسی که دوست داری، جونت در می‌ره براش و خاطرت می‌خوادش، اما بدتر از اون هست و آن این که عزیزت را ببازی. و حالا دیگه چه مهم‌ه که بعدش چه چیز‌ای دیگه‌ای رو از دست خواهی داد. چیزایی که حالا دیگه می‌خوای نداشته باشی. اصلن چرا خودت دست به کار نشی و به بادشون ندی؟
این‌جاست که باختن لذت‌بخش می‌شه،‌ با اون ظاهر مردانه‌ای که می‌گیره. می‌شه مثل دوئل! پر از افتخار و شکوه. با شکوه باختنِ آن‌‌چه حالا دیگه ارزشی نداره. از هر طرف نگاه کنی برد برده. قمار نیست،‌ دوئل نیست، فرصت‌ه. بیا از دستم درش بیار،‌ فریب اسم و رسمم رو نخور،‌ از هیکلم نترس،‌ نذار ابهتم بگیردت،‌ این‌ها حفظ ظاهره فقط! بیا و بردار و ببر! به چه سادگی! من اون رو که نباس می‌باختم باختم،‌ دیگه کارم از این حرفا گذشته.
اما بعدش یه وقت شور برت نداره که چه آسون بردم. یا نه، بذار برت داره. فرقی واسه من نداره. واسه خودت گفتم.

 

 

 

خنک آن قمار بازی…

سرطان را باید سر هر چارراهی داد زد

خیلی گذشت از آخرین نوشته‌ام. رفتم ایران و برگشتم. همه چیز خوب بود. به نظر نمی‌رسید دو ماه زمان کمی باشد ولی بود. بعضی وقت‌ها، یک عمر هم کم است. در این‌جا متوجه می‌شویم که نسبیت در همه‌ی سوراخ‌های زندگی، حتی در وبلاگ‌ حقیرمان هم لانه کرده‌است.
یک هفته‌ای از برگشتنم می‌گذرد. دنبال کار می‌گردم. دانشگاه هم اسم نوشته بودم و پذیرش هم گرفته بودم ولی نرفتم. دوباره اپلای کردم برای یک رشته دیگر. لازم است جهت حفظ صداقت یادآوری کنم این همه‌ی حقیقت نبود و تنها بخشی از آن بود. (راست نگفتم ولی دروغ هم نگفتم- سید محمد خاتمی)

کارهای بسیار بی‌هوده‌ای هم در ایران کردم و از آن جمله آن که در خلوت به مقوله‌ی ازدواج فکر کردم. نمی‌توان تاثیر دیدار دوستانم که حالا بیشترشان متاهل شده‌اند را انکار کرد. غیرمتاهل‌ها هم در پی ازدواج بودند. من هم که دیدم این‌طور است رفتم نشستم در خلوت و به این مقوله‌ی مهم فکر کردم. خیلی عاقلانه‌ نبود چون مستقل از تصمیم‌گیری من، راه‌های این کار برای کسی در موقعیت من کاملن مشخص است. پس نتیجه منفی بود خواهی نخواهی. اما صرف این که کاری کرده باشم، دو سه نفر را به صورت خیلی مخفیانه کاندید کردم که اگر در آینده‌ی دور هنوز ازدواج نکرده بودند برگردم  و با یکی‌شان ازدواج کنم.
حالا همه‌ی این‌ها در حالی‌ست که من اصلن این‌طوری نیستم و این هم راه‌م نیست. این‌که چه‌طوری هست‌م و چه راهی دارم را هم حوصله‌ی توضیح‌ش را ندارم.
به قول داریوش اقبالی در وطن که بودم، چیزهای آزار دهنده هم کم ندیدم. خیلی از جوانان برومند معتاد شده بودند و خوب خوب‌های‌شان هم علف روزانه‌شان ترک نمی‌شد. علف که اعتیاد ندارد. نمی‌دانستید؟ همه‌ی آدم خفن‌ها علف مصرف می‌کنند. دکترها و مهندس‌ها و شاعران و سیاست‌مداران و الخ. اصلن یک سری تحقیقات معتبری انجام شده که نشان می‌دهد همه‌ی پیشرفت‌های بشری تحت تاثیر ماری‌جوانا اتفاق افتاده است. اگر هنوز هم متقاعد نشده‌اید نیم ساعت از یکی از همین برومندان مشاوره بگیرید، قانع می‌شوید. اگر نشدید بیایید پول مشاوره‌تان را من می‌دهم.
یک مورد مهم دیگر. تمام این مدتی که خارج از ایران بودم سعی می‌کردم خانواده و دوستان از احولات تخمی روزگارم با خبر نشوند. با این استدلال که کاری از دست‌شان برنمی‌آید و تنها، نگرانی و دلهره به جان‌شان خواهد انداخت. کاشف به عمل آمد که سیاست طرف مقابل هم بر همین اصل بنا شده بود و من در حالی به خانه قدم می‌گذاشتم که شریک هیچ غمی نبودم و شریکی هم برای غم‌هایم نبود. ممکن است عادلانه به نظر برسد ولی به همه‌ی قسم خوردنی‌ها قسم، که نیست. نه تنها عادلانه نیست که عین عنیت است.یعنی آدم‌ها قرار است فقط شریک شادی‌های هم  باشد و غم‌های‌شان مال خودشان باشد؟ موضوع تنها تقسیم احساسات نیست، حق دانستن است که اهمیت دارد. چیزی که ما در ایران خیلی به رسمیت‌ش نمی‌شناسیم. نگقتنی‌ها را می‌گوییم و گفتنی‌ها را در پستو مخفی می‌کنیم.
این که دکتر‌ها حقیقت را از خود بیمار پنهان می‌کردند و به حای او به پدر یا فرزند و همسرش می‌گفتند، سناریوی جدیدی نیست. این که خود بیمار، بیماری‌اش را به کسی نگوید و خود را از هم‌دردی دیگران محروم کند، دیگران را از حق هم‌دردی و مراعات کردن و قدر دانستن این آخرین لحظات، از فرط تکرار نخ‌نما شده است. نکنیم این کار را. شریک شویم این تلخی‌های‌مان را با هم. از هر طرف که ببینی درست‌ش همین است. از این‌ دریچه‌ای که مقابل من است این‌جوری‌ست لااقل.

 

 

 

سرطان را باید سر هر چارراهی داد زد

بی سماورانه

راستی یادم رفت بهت بگم
این دوست دختره‌ت اینجاس،
همون ایرانیه رو می‌گم،
خانم سین
نشسته بود داشت به اصطلاح درس می‌خوند
که رفتم پشتش، دستم رو بردم بالا و ناغافل یکی گذاشتم پس گردنش
از شوت‌های سوباسا هم محکم‌تر بود،
شترق صدا کرد
کل کافه یه هو ساکت شد
ساکتِ ساکت
صدای نفس‌ها رو می‌شنیدی
بعد همه نیگام کردن که خوب حالا بعدش؟ حرکت بعدی چیه؟
با نگاهاشون ازم توضیح می‌خواستن
خودش هم سرش رو آروم برگردوند،
اشک توی چشماش جمع شده بود
لب‌هاش می‌لرزید
نمیدونم از درد بود یا از خجالت، یا این‌که صرفن یه شوک ساده رو تجربه می‌کرد
اصلن خودم هم خشکم زده بود
همه چی یه جور دیگه پیش رفت، همه چی خراب شد
با خودم فکر کرده بودم یکی می‌زنم پس گردنش و بعد اون برمی‌گرده می‌بینه منم و کلی با این شوخیم حال می‌کنه
ولی این‌طوری نشده بود که
خییییلی محکم زده بودم، هیچ جوری نمی‌تونستم به شوخی ربطش بدم
چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم
انگشت اشاره‌م رو به سمتش ‌نشونه رفتم و بلند داد زدم که
این پدسسّگ جواب اسمس رفیق من رو نداده،
اونم در آستانه‌ی امتحان استپ دو
یه هو جو برگشت، تا گفتم استپ دو جو برگشت به مولا
همه برام دست زدن، یکی سوت بلبلی زد، یه حلقه گل هم انداختن گردنم
صاب کافه برام یه آیسد تی اورد
بعد خانم سین خجالت زده وسایلش رو جمع کرد، سرش رو انداخت زیر راه افتاد بره
که چشمش افتاد به مردم که جلوی راهش رو گرفته بودن
همه شاکی، کارد می‌زدی خونشون در نمی‌آمد
همه می‌خواستن پس گردنی بزنن
دیدم نامردیه دیگه، گفتم اگه دکتر خودش اینجا بود چی‌کار می‌کرد؟
پریدم وسط گفتم کاریش نداشته باشید، یه خورده مکث کردم، بغضم رو قورت دادم وادامه دادم بذارید بره
همین بسش‌ه، اون ارزش این کارا رو نداره
بذارید از بی سماوری تلف شه، دیهادریشن بگیره جونم مرگ شه
دوباره همه برام دست زدن و سوت کشیدن و سرود تختی ما تو هستی خوندن و به آیسد تی دیگه
همین دیگه
بی یک کلام پس و پیش

بی سماورانه

به بهانه‌ی روز پدر

توی همین امریکا شنیدم سازمانی هست که بودجه‌اش از دولته و کارش هم اینه که از میان فرزندان اقشار کم درآمد و محروم جامعه، عده‌ای را به طور تصادفی انتخاب می‌کنه و برای تحصیل به مدارسی که بچه‌های طبفه‌ی مرفه می‌رن می‌فرسته. نتیجه این‌که بعد از معاشرت با اصطلاحن بزرگ‌زاده‌ها، افق دید اون بچه‌ی فقیر گسترده‌تر می‌شه و حالا دیگه به جای این‌که آرزو کنه توی آن کارخانه‌ای که پدرش کارگره، مثلن سرکارگر بشه، آرزو می‌کنه که مدیر یا صاحب همان کارخانه بشه. دریافت آموزش با کیفبت بالا از طرفی و رابطه پیدا کردن با افرادی در سطوح بالای جامعه از طرف دیگر، کمک خواهند که کرد که احتمال موفقیت در حیطه‌ی مسایل اجتماعی برای این فرد افزایش پیدا کنه و این‌جاست که اون سازمان به هدف نهایی خودش رسیده، کم کردن فاصله‌ی طبقاتی و کمک به ایجاد فرصت‌های برابر بیشتر.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا بعدش بگم، ما در ایران به هم‌چین سازمانی هیچ احتیاجی نداریم. حالا عرض می‌کنم خدمتتان.
یک خانواده‌ای بود که از قضا شامل تعداد قابل ملاحظه‌ای فرزند بود، شکر خدا همگی سالم و سرحال. در این روزگاری که با برجی خیلی تومان هم فشار به چندجای آدم می‌آید، اوضاع مالی این خانواده بدی نبود و بلخره به اندازه‌ی خودشان داشتند و احتیاجی نبود که صورتشان را با سیلی سرخ نگه دارند. پدر این خانواده هم در حد فهم و جیبش همیشه سعی کرده بود که فرزندانش را به مدارس خوب بفرستد تا در آینده برای خودشان کسی بشن. آن وقت‌ها که فقط یک بچه مدرسه‌ای داشتند و بعدتر که دوتا شدند و بعدتر و بعدترتر که این‌ها هی زیاد شدن، روال خانواده کماکان ثابت ماند و بچه‌ها به مدارس خوب فرستاده شدند اما… اما در طول همه‌ی این سال‌ها که اوضاع این خانواده تغییری نکرده بود، همه چیز و همه‌جای مملکت عوض شده بود. دیگر معلم‌ها به فلان شاگرد که موز آورده بود نمی‌گفتند که تغذیه‌اش را در کلاس بخورد تا مبادا دل هم‌شاگردی‌های فقیرش بخواهد و نتواند و بشکند. دوره دوره‌ی پز دادن شده بود. دوره‌ی مصرف و تجمل گرایی. جنس خارجی کلاس داشت و خیابان‌ها پر شده بود از ماشین‌های مدل بالا.
حالا دیگه بچه‌های آخری که به مدارس خوب می‌رفتند و با بچه پولدارها دم‌خور شده بودند، چشمشان می‌دید و طبیعتن دلشان می‌خواست. دلشام می‌خواست و خواسته‌شان را هم به زبان می‌آوردند. بچه‌های اولی هم این اختلاف‌ها را دیده بودند ولی حتی اگر دلشان هم می‌خواست هیچ‌گاه چیزی را بر زبان نیاورده بودند. آن روز‌ها کسی جرات نداشت توی روی پدر و مادرش بایستد و تکلیف تعیین کند. احترام بود، ترس هم بود. اما بچه‌های آخری صاف توی روی والدین می‌ایستادند و از خواسته‌هایشان می‌گفتند و اگر نه می‌شنیدند فلسفه‌ی به وجود آمدنشان را زیر سوال می‌بردند که تو که نداشتی می‌خواستی بچه دار نشی!
این دریدگی‌ای که در این سطح وسیع در جامعه ملاحظه می‌فرمایید همه تقصیر خود خانواده‌هاست. این‌که والدین جرات حرف زدن با فرزندانشان را ندارند، این که احترام از بین رفته، این که برادر بزرگ‌ترنمی‌تواند دو کلام با خواهر کوچک‌تر صحبت کند و بالعکس، این‌ها همه ثمره‌ی بذری‌ست که خودمان به دست خودمان کشته‌ایم. خودمان بودیم که همه چیز را قاطی کردیم، در آن محله‌ای خانه اجاره کردیم که متوسط وضع مالی همسایگانش از ما بهتر بود، خودرویی خریدیم که تعویض روغنش حتی کمرمان را می‌شکند چه رسد به این که خطی بر بدنه‌اش بی‌افتد، بچه‌هایمان را به مدارسی فرستادیم که حتی از عهده خرید لوازم کاردستی‌های سفارشی معلم هنرش برنمی‌آمدیم. همه چیز را به هم زدیم. به خدا هیچ کجای ممالک پیشرفته این طور نیست. بیشترینه‌ی مردم در حد جیشان زندگی معقول و راحتی دارند. یک مقداری قسط دارند که با عایدیشان جور است و یک مقداری هم پس‌انداز. و مابقی هم خرج می‌شود و برج.
دور افتادیم. بچه‌ی چه می‌دانم چندم این خانواده در یکی از شهرستان‌ها دانشگاه قبول می‌شود. اول از همه که بچه قهر می‌کند و بنای نمی‌روم نمی‌روم و اینکه این‌جا از شریف و امیرکبیر رویاهایم خیلی فاصله دارد و آخ که من چه بدبختم و گریه و زاری می‌گذارد. اما سال دوم است و پشت کنکور ماندن هم مصیبتی‌یست و این ادا اطوارها سال اول خریدار داشت و در خانواده‌ای که همه‌ی قبلی‌ها دانشگاه رفته و یا دانشجو هستند این حرف‌ها خریدار ندارد و در آخر هم که به کسی چه. می‌خواستی بهتر درس بخوانی شریف قبول شوی. مگر جلویت را گرفته بودند. از خرج کلاس کنکورت که کم نگذاشته بودند. بلخره بعد از ساعت‌ها عزیزم عزیزم و صدها تن هندوانه بله می‌گوید به دانشگاه شهرستان و فصل جدیدی را رقم می‌خورد.
پدر خانواده یک آپارتمان دوخوابه دربست اجاره می‌کند برای ایشان، یک کامیون جهاز هم از تهران راهی می‌شود. حالا بماند که درهر مرحله چه خون‌ها که به جگر نشد. بعد هر هفته یک نفر برود دنبالش و آخر هفته بیاردش تهران که یک وقت دلش نخواهد و بعد دوباره یک نفر ببرد آرام و با احترام بگذاردش همان جا تا هفته بعد دوباره ازسر. هی همه مراقب باشند که موجودی حسابش از یک مقداری کمتر نشود یک وقت روحیه‌اش را ببازد نتواند خوب درس بخواند. بعد از یک سال یک روز علم کرد که می‌خواهد برود خارج. حالا کلن دوازده تا واحد اگر که پاس کرده. ترک تحصیل کن، وکیل بگیر، پول بده، کلاس زبان برو، پول بده، از دانشگاه پذیرش بگیر، پول بده، وقت سفارت بگیر، پول بده، و بعد پاشو برو سفارت و خیلی شیک ریجکت شو و بعد بیا بتمرگ سر جات. اما آدم که مشکل دار شد، توقعش بالا رفت، احساس کرد همه بهش بدهکارن، اون موقع دیگه نمی‌تونه بره بتمرگه سرجاش. در یه هم‌چین موردی برمی‌گرده و به پدرش که داره دلداریش می‌ده، همون که همه‌ی این حماقت‌ها با حمایت مالی و معنوی اون اتفاق افتاده، می‌گه اصلن به تو چه! تو مگه فکر کردی چی‌کاره‌ی منی؟! حالا توی مملکت غریب، وسط خیابون، جلوی اون همه آدم، به یه پدر پیر که همه‌ی آرزوش این بوده که بچه‌ش رو به مدرسه‌ی خوب بفرسته تا یه روزی برای خودش کسی بشه و تا اینجای کار هم پیش اومده.

خلاصه ما تو ایران از اون سازمان‌هایی که اولش گفتم لازم که نداریم هیچ، یه سازمانی هم احتیاج داریم که بیاد به مردم یاد بده که در حد جیبشون بگردن و خرج کنن و توقع ایجاد کنن.

 

به بهانه‌ی روز پدر